محمد بن على ظهيرى سمرقندى

55

سندباد نامه ( فارسى )

و عنقاى ظلم در زواياى عدم مىآسايد . روا بود كه در عهد عدل و ايّام انصاف « 1 » تو چنين اسرافى رود « 2 » ؟ شاه پرسيد : موجب اين ظلم چيست ؟ و متعرّض اين حيف كيست ؟ كنيزك گفت : چون شاهزاده را به وثاق خويش بردم و به وجه لطف و راه شفقت « 3 » گفتم « 4 » : اى ميوهء شجرهء پادشاهى و اى درّ صدف شاهنشاهى ، موجب اين خاموشى چيست ؟ چرا طوطى نطقت در ترنّم بيان نمىآيد و از بهر چه بلبل زبانت بر گلبن سخن ، نمىسرايد « 5 » ؟ خود چنان آمد كه گفته‌اند : « سكت الفا و نطق خلفا » 1 . گفت : موجب خاموشى من ، درد بىدرمان و هجر بىپايان تست كه دست عشق ، قفل سكوت و مهر صموت بر دهان من نهاده است . مصراع « 6 » و الحبّ ما منع الكلام الالسنا 2 و اين اتّفاق حسن بود كه شاه امروز مرا به وثاق تو فرستاد و قدقيل : « الدّولة اتّفاقات حسنة » 3 . بدان كه مهر تو با آب و گل من آميخته است و شعلهء عشق تو در دل و جان من آويخته . بيت رنگ گِلت از دلم سرشتند * چونانكه ز عشق تو گل من و از مدّت مهد تا وصول اين عهد ، مهر تو در دل « 7 » من بوده است . شب و روز ، نامهء عشق تو مىخوانم و سور و آيات مصحف و داد تو از بر مىكنم . جانم در بند هواى تست

--> ( 1 ) . ازمير : « عدل و انصاف » ندارد ( 2 ) . آتش : بعد از اين 8 سطر را در قلّاب آورده است : [ و حاشا كه ذات شريف كه مصدر افاضت و خيرات است بر حركتى كه موجب تشنيع تواند بود اقدام نمايد چه سلاطين كامكار را هيچ خصلتى از آن مستكره‌تر نتواند بود كه بر امثال اين معانى اقدام نمايند . چون به مقتضى السلطان ظلّ اللّه فى الارض يأوى اليه كلّ مظلوم . حضرت سلاطين كه ساحت فرقدين آساى ايشان ، مقبّل شفاه و معفّر جباه جهانيان است ، پيوسته در رعايت بندگان حضرت عزّت - عزّ شانه - ناقص الغايه سعى فرموده‌اند و تحسين التفات ، زنگ غم و اندوه ، از خاطر رعايا زدوده و مسلمانان بدين سبب در مهاد امن و استراحت آسوده ، بر خلاف آن اقدام نمودن حيف است ] ( 3 ) . آتش : شفقت مادرى با او گفتم ( 4 ) . ازمير : گفتم كه ( 5 ) . آتش : نوايى نمىسرايد ( تاشكند مطابق متن ) ( 6 ) . آتش : « مصراع » ندارد ( 7 ) . ازمير : سويداى سينه